
|
خانه آرشيو پست الكترونيك طراح قالب: يـاس |
اینجا تهران است!
۱۳۸۸/۱٠/۸
امامزادگان آسمانی
جانبازان امام زادگان آسمانند و حریمشان زیارتگاه ملائک. ۱۳۸۸/٧/٢٩
رمضان دوستت دارم!
آمدی... مثل همه این سالها... ۱۳۸۸/٥/۳٠
آفتاب پنهانی
طلوع میکند آن آفتاب پنهانی قیصر امین پور ۱۳۸۸/٥/۱٥
درد واره ها
بعضی وقتها شعر ها با ما حرف می زنند و بعضی وقتها ما با شعرها حرف میزنیم... دردهای من ۱۳۸۸/٤/۳۱
دوست
آیا شود خداوند روزی در این دنیای عذاب برایمان گلستانی برپا کند؟! ۱۳۸٧/۱٢/۱٤
اتوبوس زندگی
اتوبوس جای دوری نمی رفت! ۱۳۸٧/۱۱/۱
جبهه جدید
اینروزها کارهایم زیاد شده و صدای هن و هن نفس به شماره افتاده ام وقتی برای سخت در تکاپویم برای لقمه ای نان حلال... گوشه ای از میانه راه به ناگاه می ایستم و با دلم نجوا می کنم.
دلم می گیرد که می بینم با ریششان لقمه می خورند نه با ریشه شان. مدتیست می ترسم که ریشهایم مثل اینان برای جمع آوری لقمه نانی روی زمین کشیده شود. شاید کوتاهش کردم تا کثیف نشود! درست بعکس سالیان قبل که بلندشان کردم که نکند همرنگ آن جماعت قبلی شوم... گاهی می ترسم از خودم که نکند طاقت اینهمه بی عدالتی را نداشته باشم و کمر دینم دلم می خواست به جای اینهمه دویدن در میان این گرگ صفتان گوشه ای در مغازه ی دلم از سوی دیگر وقتی حس می کنم انگار جبهه ای این میان باز گشوده اند که من و یا تو باهم نفسم از خستگی می افتد و دلم گرم می شود به این حس و اعتقاد... لبخند می زنم به دلم وقتی یکی از مسئولین زیر گوشم پچ پچ می کند که تقصیر از خودته در این ماه شهادت نماد عدالت دعایم کنید که ایستادگی کنم در این جبهه و نان خود به ۱۳۸٧/٦/٢۱
گمنام
نمی دانستیم که هنرمند اصلی قصد کرده خود غبار را با سرانگشتان لطیف باران پاک کند... باران رحمتش غبار از قبور شهدا شست و ما بهت زده در کناری به تماشا ایستاده... و چه عجیب بود بارانی که بوی گلاب می داد... گل سرخ روی قبر گمنام شهید، چه زیبا زیر باران رقص شادی می کرد ... و من مانده تنها گوشه ای، که گمنام ماییم به آسمان یا اینان... ۱۳۸٧/۳/٤
فاطمه
خيلي وقتها ديدن فاطمه ام يک غم عجيب رو تو دلم زنده مي کنه... غمي که از 1400 سال پيش دل خيلي ها رو لرزونده... غم دختري 3 ساله ... ۱۳۸٦/۱۱/۱۸
دمی در میان باد
اينروزها قفس تن را به شدت حس مي کنم.
پوسته سخت جان که حصاريست براي پرواز. پر پرواز ندارم اما اين قفس سقف آرزوهاي من را کوتاه کرده. اگر آن را بشکنم... فلک را سقف بشکافيم و طرحي نو در اندازيم... تا اين قفس هست بالي براي پرواز چه سود؟ اما با شکستنش ... با ديدن آسمان... حتما بالهايم جان خواهند گرفت... خسته ام از صداي ناهنجار روح در ني بدن... مي خواهم دمي باشم در ميان باد... ۱۳۸٦/۱۱/٢
شهرزاد محله ما!
هر بار كه براي خريد به مغازه اش مي روي چنان آرامشي به انسان دست مي دهد كه ۱۳۸٦/۱٠/٢٠
چاه يوسف
در دام چاهي هستم كه ۱۳۸٦/٧/۳٠
آيه
بعضي اوقات معجزات كنار گوشمان اتفاق مي افتد و ما غافلان از حقيقت، مبهوت ۱۳۸٦/٧/٢
روز هجرت!
روزها در پي هم آيند و روند... ۱۳۸٦/٥/۱٦
ضامنم شدي اينبار!
در راه آمدن مانده بودم كه چه كنم اين بار گناه را... و براي چه اذن دخول مي دهيم، در بدترين شرايط روحي... حال به وقت بازگشت نيك دريافتم كه گاه دعوت مي كني كه تغيير دهي... استجابت حول حالنا الي احسن الحال با نگاه توست ... كه توييي ضامن و ضمانت كننده... ۱۳۸٦/۳/٩
تندباد حوادث
تو شنوايي و من ناتوان از بيان حتي درد...
تو راهبري و من گمشده اي در خويش مانده... تو نوري و من گرفتار در ظلمت درون... تو بينايي و من سياه دل... تو مطلقي و من گرفتار فرضيه مبهم نسبيت... من و اين هم جهل ... تو و اين همه دانايي مانده ام مرا به كجا مي كشاني... تنها چيزي در درونم... از كودكيم ندا مي دهد كه توكل كن و اعتماد... لااقل دستانم را و دلم را گرمي بخش تا سست نشود در ميان راه... مي ترسم تندباد حوادث جدا كند من و تو را... مي ترسم... ۱۳۸٦/٢/٢
لذت زندگی!
يوسف يوسف .......... يوسف يوسف جان به گوشي؟ به نظرت لذت زندگي در چيه؟ من که نظرم خيلي متفاوت بود تا چند روز پيش با اون مرد شهرستاني! از درد مچاله شده بود روي صندلي ماشين... چشمش بسته بود اما انگار خدا دلش را باز کرده بود... - نماز همه لذت زندگيه!!! - اگه نماز نبود زندگي به هيچ چيز نمي ارزيد. با تمام وجود مي گفت.... در آن وضع شعار نمي داد... با همه غرورم خرد شدم... خرد ِ خرد... ۱۳۸٥/۱٢/۱٧
بميريم!
رقيه رقيه ... يوسف ۲ روز بعد از ارسال: من شرمنده ام اگه بد نوشتم.... لابد اون لحظات لحظات بدی بوده ۱۳۸٥/۱۱/٢
آخرين آرزوي كودكي
رضا ، رضا ....... يوسف ۱۳۸٥/٩/۱۱
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
|
