دیده بان برج مینو ...
پسرک بازیگوش آرام شده بود.
مچ دستش در دستم بود.
نگاه مضطربش به دنبال عمو می گشت.
تا به حال ندیده بودمش
تنها امانتی بود که مردی به منش سپرد و به سیل جمعیت پیوست.
کم کم آرام دستم را از دور مچش باز کردم و کف دستش را گرفتم.
نگاهش نکردم اما حس کردم دلش آرام گرفت.
چند لحظه بعد مشتاقانه عمویش را نشان داد که دیگر ضریح را در آغوش گرفته بود.
اما من نمی دیدم چرا که چشمهایم تنها در پی حفظ امانت بود.
لحظاتی بعد که رفتند تنها من بودم و اشکهایی که می گفتند ....
پ.ن: حرم آقا علی ابن موسی الرضا ع - آخرین شب جمعه سال 91
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱٢/٢٦ توسط یوسف | پيام ها ()

سلام

بعد مدتها ننوشتن می نویسم تا بگویم این روزها روزهای مبدا تاریخ من است.

تاریخ زندگی برای من به دو بخش تقسیم شده...

قبل آشنایی با مهدی و بعد آشنایی با مهدی!

دوره جاهلیت و دوره معرفت!

شناخت کسی که به واقع از همه ما زنده تر است اگر چشمانمان باز باشد...

چند روزی از آشناییمان نمی گذرد اما انگار سالهاست که می شناسمش...

انگار یعقوب دلم یوسف خویش بازیافته...

انگار با پیراهن یوسف دوباره بینا شده...

او که سیرتش خوش تر از آنی بود که زمین و زمینیان بتوانند او را تاب آورند...

و صورت خوشش لابد دلیل یوسف وارگی زندگیش...

مهدی عارفیست که هنوز من در لابلای راه های شناخت او پیدا نشده ام و اطمینان دارم استقامت در شناخت و معرفت او تنها راهنمای زندگیم خواهم شد...

مهدی همان یوسفیست که سالها در یافتن او دیده بانی کردم.

خدا کند گرایش را گم نکنم... خدا کند که در موقعیت او قرار گیرم...

پ.ن: فقط می گویم که شهید مهدی فرمانده گردانیست که خود نیروهای گردانش را انتخاب می کرده... او فرمانده ایست که هنوز نیرهای گردانش را دور هم جمع می کند... اگر خواست از او برایتان بیشتر خواهم گفت.

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٤/۱۳ توسط یوسف | پيام ها ()

گفتم نپر از روی قبرها خطرناکه!
گفت: چرا؟!
گفتم بی احترامی به قبر شهید میشه بابا
خندید و رفت
نشستم سر قبر پدربزرگ شهیدم
گفتم: بابا بیا کارباهات دارم
از بازی دست کشید و آمد
گفتم: بابا یه قل هو الله برای بابابزرگ بزرگه! بخون خوشحال بشه
لبخندی زد و شروع کرد... آخرشم خم شد و قبر رو بوسید
گفتم حالا برو به بازیت برس
خندید و رفت
لحظه ای بعد صدای گریه اش بی امان بلندم کرد
پایش لغزیده بود بین چشم و گیجگاهش ورم عجیبی کرده بود
بماند که فاصله بین بهشت زهرا تا بیمارستان رو چه حالی داشتیم...
پدربزرگ سرش را بوسیده بود و او روی پدربزرگ را
دکتر گفت خدا رو شکر کنین که شکستگی هم نداره سرش...
ما چقدر غافلیم از حضور شهدا...

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/٢ توسط یوسف | پيام ها ()

ایستاده ام به لحظاتی
شاید هم به ساعت و روزهایی
تو روزهایی که سخت نون حلال در میاد
تو روزهایی که سخت ایمان و کار کنار هم جمع میشن
تو روزهایی که شیطان برای همرنگ شدن با همه ابزارهاش به جنگ میاد تا ایمان را کمرنگ کند و امید را
تو روزهایی که فشار زندگی، کار، تنهایی، سراب آینده و ... همه و همه تلنبار میشود تو ذهن و دل
تو این روزها تنها یاد تو و یاد حرم توست که کمی امید در درون زنده می کند که
کسی هست که هرگاه خواسته ای عطا کرده و هرگاه حواست از او غافل شده تو را یادآورده
کسی هست که شعاعی نوری بر دلت بتاباند تا فراموش نکنی راه آنانند و اینها همه بازیچه برای کودکانی که در کودکی و نادانی گرفتار...
و در زندگیمان چقدر نشانه و هدیه از اوست که نگاه به آنان یادم می اندازد که هنوز کسی در دور دست در مشرق یادی از دل خسته و گرفتار ما در این آخرالزمان می کند...
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٢٤ توسط یوسف | پيام ها ()

        شبهای رجب...
        دم سحر شعبان...
        لابد مقدمه ایه برای افطار و سحر رمضان...
        واقعا فکر آماده شدن اگه باشیم باید خیلی کارها بکنیم این شبهای مانده تا رمضان...
        خدا ما رو عاقبت بخیر کنه یعنی از متقین قرار بده که والعاقبه للمتقین...
        راز رمضان در تقواست...
        چقدر عمل در پس این چند جمله است...
        خدا کند عاقبت رمضانمانی شویم ...

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٤/۳٠ توسط یوسف | پيام ها ()

        «وقتی نامه به من می نویسید، سرقلم ها رانازک و فاصله خطوط را کم و از زیاده گوئی
        و قلم فرسائی پرهیز کنید.
        زیرا اموال مسلمین گنجایش (چنین) ضررهائی را ندارد.»
        حضرت علی علیه السلام در نامه ای به استانداران خود - بحارالانوار، ج 76، ص 49

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٦ توسط یوسف | پيام ها ()


        اینجا تهران است!
        ظهر عاشورا...
        هلهله شادی دشمنان حسین در ظهر عاشورای سال 1431 ه.ق!
        آتش کینشان به خیمه حسین فروزان!
        پرتاب سنگ عداوتشان به نمازگزاران!
        اینجا تهران است...
        اگر ندای هل من ناصر ینصرنی حسین دلت را می لرزاند...
        فردا روز انتخاب است...
        وای بر ما که به یاری حسین نشتابیم.
        وای بر ما که به هر دلیل تنهایش گذاریم.
        وای بر ما که حسین را فدای سیاستمان کنیم.
        وای بر ما که کوفیانی دیگر شویم.
        فردا روز امتحان است...

        سخنی با مولایم:

        یا صاحب الزمان(عج) از روی تو شرمسارم که در شهرم صدای هلهله یزیدیان در
        عاشورای حسین(ع) تو به گوش رسید.
        کاش غیرتی بود تا از این درد مرگ را به آغوش می کشیدیم.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۸ توسط یوسف | پيام ها ()

        جانبازان امام زادگان آسمانند و حریمشان زیارتگاه ملائک.
        فرشتگان بال بر ضریح بدن زخمیشان متبرک می کنند.
        و ما چه دردآور فراموششان کرده و گوشه ای از دنیا رهایشان ساختیم.
        براستی وای بر ما.
        دیروز ناخواسته سعادتی شد گوشه دنیا یا بلندای آسمان یا به قول ما آسایشگاه را ببینم
        سعادتی شد ندای یکی از این قدسیان فراموش شده در گوش و جانم بپیچد.
        دلم برای خودم سوخت... راستی چقدر حریم خدا را رعایت کردم...
        می گفت:
        «هر چقدر حریم خدا را رعایت کنید همانقدر راحت ترید.
        زندگیتان راحت تر است.
        به عوارض زندگی کمتر می خورید.
        گناه یک لذت آنی است اما عواقبش یک عمر گریبانگیر است.»

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٧/٢٩ توسط یوسف | پيام ها ()

        آمدی... مثل همه این سالها...
        خوشحالم که هستی... هستی تا امیدوار باشم و بخواهم.
        هستی تا گاهی برای بازگشت برایم مانده باشد.
        هستی تا هر بار با آمدنت امید به بخشش در جانم زنده شود... مثل بهار.
        هستی تا فرصت برایم باقی باشد...
        هستی تا بخوانم فَاعفُ عَنی یا کریم، عَفوَکَ عَفوَک که از من درگذر ای بخشنده...
        هستی تا بخوانم اللهم اَبقِنی خَیرَ البَقاءِ و اَفنِنی خَیرَ الفَناءِ* که خدایا مرا در بهترین حالت
        باقی بدار و در بهترین حالت بمیران...
        هستی تا بخواهم که هر چه در دلم هست از بدیها و هر آنچه او نمی پسندد را از دلم
        دور گرداند و آن را بدل کند به ایمان و رغبت به خود...
        هستی تا شب آخر به وقت اعلام عید اشک به چشمانم بنشانی برای وداع...
        خوشحالم که بازهم در گوشم زمزمه می کنی که هنوز برای بازگشت وقت هست...

        *دعای شب آخر شعبان در استقبال از رمضان

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٥/۳٠ توسط یوسف | پيام ها ()

        طلوع می‌کند آن آفتاب پنهانی
        ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی

        دوباره پلک دلم می‌پرد نشانه چیست
        شنیده‌ام که می‌آید کسی به مهمانی

        کسی که سبزتر از هزار بار بهار
        کسی شگفت کسی آن چنان که می‌دانی

                                               قیصر امین پور

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٥/۱٥ توسط یوسف | پيام ها ()

        بعضی وقتها شعر ها با ما حرف می زنند و بعضی وقتها ما با شعرها حرف میزنیم...
        هرچند همه خوندید اما شعر قیصر تکرار شدنی نیست... شاید ازین پس بیشتر بنویسم
        از قیصر شاعران زمان...

        دردهای من
        جامه نیستند
        تا ز تن در آورم
        چامه و چکامه نیستند
        تا به رشته ی سخن درآورم
        نعره نیستند
        تا ز نای جان بر آورم

        دردهای من نگفتنی
        دردهای من نهفتنی است

        دردهای من
        گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
        درد مردم زمانه است
        مردمی که چین پوستینشان
        مردمی که رنگ روی آستینشان
        مردمی که نامهایشان
        جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
        درد می کند

        من ولی تمام استخوان بودنم
        لحظه های ساده ی سرودنم
        درد می کند

        انحنای روح من
        شانه های خسته ی غرور من
        تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
        کتف گریه های بی بهانه ام
        بازوان حس شاعرانه ام
        زخم خورده است

        دردهای پوستی کجا؟
        درد دوستی کجا؟

        این سماجت عجیب
        پافشاری شگفت دردهاست
        دردهای آشنا
        دردهای بومی غریب
        دردهای خانگی
        دردهای کهنه ی لجوج

        اولین قلم
        حرف حرف درد را
        در دلم نوشته است
        دست سرنوشت
        خون درد را
        با گلم سرشته است
        پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
        درد
        رنگ و بوی غنچه ی دل است
        پس چگونه من
        رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

        دفتر مرا
        دست درد می زند ورق
        شعر تازه ی مرا
        درد گفته است
        درد هم شنفته است
        پس در این میانه من
        از چه حرف می زنم؟

        درد، حرف نیست
        درد، نام دیگر من است
        من چگونه خویش را صدا کنم؟

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٤/۳۱ توسط یوسف | پيام ها ()

        آیا شود خداوند روزی در این دنیای عذاب برایمان گلستانی برپا کند؟!
        آیا شود در منجنیق زمانه به گلستان ایمانمان پرتاب شویم؟!
        آیا شود نمرودیان برای ما هم هیزم انباشته کنند؟!
        آیا شود هستیمان به پای اعتقادمان قربانی کنیم؟!
        آیا شود بت وجود بشکنیم و فنای دیدار شویم؟
        آیا شود لایق مقام دوست شویم؟...

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/۱٤ توسط یوسف | پيام ها ()

        اتوبوس جای دوری نمی رفت!
        جوان نشسته بود و پیرمردی با لباس های خاکیش، خسته سوار شد.

        چه ساده بود لبخند پیرمرد وقتی جوان در اتوبوس جای خود را به او سپرد...

        چقدر شیرین بود شکلاتی که پیرمرد از جیبش به پاس این مهر به جوان هدیه کرد...

        دنیا به همین شیرینی و سادگیست...

        فقط اراده برخواستن می خواهد برای جوانان...

        و شکرگذاری برای پیران...

        و شاید هم شکر گذاری جوان بلند شدن بود و اراده پیرمرد بخشش!

        هر چه بود بالاخره همه به ایستگاه آخر رسیدیم.

        حالا جوان بود و حلاوت شیرینی شکلات...

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱۱/۱ توسط یوسف | پيام ها ()

       اینروزها کارهایم زیاد شده و صدای هن و هن نفس به شماره افتاده ام وقتی برای
       گوش دادن به صدای دلم نگذاشته...
       اینروزها عرق پیشانیم چشمانم را می سوزاند ...

       سخت در تکاپویم برای لقمه ای نان حلال...

       گوشه ای از میانه راه به ناگاه می ایستم و با دلم نجوا می کنم.


       دلم می گیرد وقتی هر روز می بینم برای این کار جدید با دزدهای مسلمان نما طرف شده ام.

       دلم می گیرد که می بینم با ریششان لقمه می خورند نه با ریشه شان.

       مدتیست می ترسم که ریشهایم مثل اینان برای جمع آوری لقمه نانی روی زمین کشیده شود.

       شاید کوتاهش کردم تا کثیف نشود!

       درست بعکس سالیان قبل که بلندشان کردم که نکند همرنگ آن جماعت قبلی شوم...

       گاهی می ترسم از خودم که نکند طاقت اینهمه بی عدالتی را نداشته باشم و کمر دینم
       زیر بی ایمانی اینان بشکند.

       دلم می خواست به جای اینهمه دویدن در میان این گرگ صفتان گوشه ای در مغازه ی دلم
       کتاب و یا حتی مواد غذایی می فروختم.

       از سوی دیگر وقتی حس می کنم انگار جبهه ای این میان باز گشوده اند که من و یا تو باهم
       بایستیم مقابل این بی عدالتی و ظلم در ادارات دولتی و به ظاهر فرهنگی...

       نفسم از خستگی می افتد و دلم گرم می شود به این حس و اعتقاد...

       لبخند می زنم به دلم وقتی یکی از مسئولین زیر گوشم پچ پچ می کند که تقصیر از خودته
       که مثل اینان گرگ نیستی، تو نمی تونی با اینا کار کنی، اگه خواستی بکشی کنار بگو که
       بگم خودشون کار رو بگیرند دستشون و راحت، راستی ضرر و زیانتم شده از جیبم می دهم!!!

       در این ماه شهادت نماد عدالت دعایم کنید که ایستادگی کنم در این جبهه و نان خود به
       ریا و بی ایمانی اینان آلوده نکنم.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/٦/٢۱ توسط یوسف | پيام ها ()


        از هنرمندان دعوت شده بود که غبار از قبور شهدای گمنام با گلاب بشویند اما ...
        نور آسمان سرها را از زمین به آسمان بلند کرد...

        نمی دانستیم که هنرمند اصلی قصد کرده خود غبار را با سرانگشتان لطیف باران پاک کند...

        باران رحمتش غبار از قبور شهدا شست و ما بهت زده در کناری به تماشا ایستاده...

        و چه عجیب بود بارانی که بوی گلاب می داد...

        گل سرخ روی قبر گمنام شهید، چه زیبا زیر باران رقص شادی می کرد ...

        و من مانده تنها گوشه ای، که گمنام ماییم به آسمان یا اینان...

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۳/٤ توسط یوسف | پيام ها ()

        اينکه اين عکس رو بگذارم اينجا يا نه رو نمي دونم درسته يا نه
        خيلي وقتها ديدن فاطمه ام يک غم عجيب رو تو دلم زنده مي کنه...
        غمي که از 1400 سال پيش دل خيلي ها رو لرزونده...
        غم دختري 3 ساله ...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٦/۱۱/۱۸ توسط یوسف | پيام ها ()
اينروزها قفس تن را به شدت حس مي کنم.
        پوسته سخت جان که حصاريست براي پرواز.
        پر پرواز ندارم اما اين قفس سقف آرزوهاي من را کوتاه کرده.
        اگر آن را بشکنم...
        فلک را سقف بشکافيم و طرحي نو در اندازيم...
        تا اين قفس هست بالي براي پرواز چه سود؟
        اما با شکستنش ... با ديدن آسمان... حتما بالهايم جان خواهند گرفت...
        خسته ام از صداي ناهنجار روح در ني بدن...
        مي خواهم دمي باشم در ميان باد...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٦/۱۱/٢ توسط یوسف | پيام ها ()

        هر بار كه براي خريد به مغازه اش مي روي چنان آرامشي به انسان دست مي دهد كه
        گويي پولهايت را آمده اي در راه خدا هديه كني.
        پيرمرديست كه در محله قديمي ما ساليانيست كه لباس و  ظروف چيني مي فروشد.
        شهرزاد محله ما كسي است كه گويي هربار كه از پشت شيشه مغازه اش به او مي نگري
         آرامش به نقد مي خري.
        لابلاي چينهاي پيشانيش قدمت محله خود را هزارلا مي بينم.
        قيمتها همه به انصاف چنانند كه تو را براي خريد راغب مي كنند
        و الكاسب حبيب الله تنها جمله ايست كه هنگام خروج بر زبان مي راني.
        ميهمان احسان دلش مي شوي به وقت تنگي روزي و معاش و چشمانش هميشه حريم
        حرمت خانواده ات.
        صبحگاه  با موتور گازي بي رنگ و لعابش در تابستان و فولكس واگني كه مثل خودش
        فرسوده شده در زمستان با ذكري از علي (ع) چراغ مغازه اش را روشن مي كند
        و ظهرگاه به وقت نماز چه زيبا در كنار دخلش به حساب و كتاب با خدايش مي پردازد
        و لابد شب هنگام چه با آرامش نان حلال به خانه اش مي برد.
        مهربانيش با كودكان لبخند رضايت به لبشان مي نشاند.
        مغازه پيرمرد انگار كه تكه اي از بهشت جا مانده بر روي زمين است
        و حضور پيرمرد ، گستراننده محبت و آرامش در برزخ امروزه شهر.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٦/۱٠/٢٠ توسط یوسف | پيام ها ()

       در دام چاهي هستم كه
       جز تاريكي و روزني در سقف چيزي در آن نمي توان ديد...
       صدايي هم جز زوزه بادي وحشتناك در آن نتوان شنيد...
       دستهايم ناهمواري ديواره چاه را لمس مي كند و ديگر هيچ....
       پاهايم راهي نمي يابد كه گامي بر دارد...
       در اين ميان تنها آن دهانه چاه... آن نور بالاي سر... اميد مي بخشد به من تنها مانده....

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٦/٧/۳٠ توسط یوسف | پيام ها ()

        بعضي اوقات معجزات كنار گوشمان اتفاق مي افتد و ما غافلان از حقيقت، مبهوت
         سكون غفلتيم.
        خوشا دمي كه با اشارتي به درك حقيقتي نائل آئيم ...
        و زندگي هر كداممان پر است از اين معجزات...
        كافيست نگاهي به پشت سر كنيم...
        بعضي اوقات روحمان را پر مي كنند از لذت مستي هديه اي الهي...
        گاهي رنگي به زندگيمان مي زند كه اسمش را حتي نياموخته ايم....
        آخر من نفهميدم كار ما نيست پيدا كردن راز گل سرخ؟!
        و گاه آيه اي بر تك تكمان نازل مي شود كه خواندنش پرمان مي كند از عشق... از سرور...
        از اشك شوق و شكر...
        من اينك در شگفتم... شگفتي لذت بخش... از آيه اي كه بر من نازل شده...
        گلي كه به بوي فاطمه ام آغشته شود پ‍ژمردني نيست...
        نيك مي دانم كه هر چه دارم از رمضان دارم...

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٦/٧/٢ توسط یوسف | پيام ها ()