مبدا تاریخ

سلام

بعد مدتها ننوشتن می نویسم تا بگویم این روزها روزهای مبدا تاریخ من است.

تاریخ زندگی برای من به دو بخش تقسیم شده...

قبل آشنایی با مهدی و بعد آشنایی با مهدی!

دوره جاهلیت و دوره معرفت!

شناخت کسی که به واقع از همه ما زنده تر است اگر چشمانمان باز باشد...

چند روزی از آشناییمان نمی گذرد اما انگار سالهاست که می شناسمش...

انگار یعقوب دلم یوسف خویش بازیافته...

انگار با پیراهن یوسف دوباره بینا شده...

او که سیرتش خوش تر از آنی بود که زمین و زمینیان بتوانند او را تاب آورند...

و صورت خوشش لابد دلیل یوسف وارگی زندگیش...

مهدی عارفیست که هنوز من در لابلای راه های شناخت او پیدا نشده ام و اطمینان دارم استقامت در شناخت و معرفت او تنها راهنمای زندگیم خواهم شد...

مهدی همان یوسفیست که سالها در یافتن او دیده بانی کردم.

خدا کند گرایش را گم نکنم... خدا کند که در موقعیت او قرار گیرم...

پ.ن: فقط می گویم که شهید مهدی فرمانده گردانیست که خود نیروهای گردانش را انتخاب می کرده... او فرمانده ایست که هنوز نیرهای گردانش را دور هم جمع می کند... اگر خواست از او برایتان بیشتر خواهم گفت.

/ 17 نظر / 45 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساحل

سلام عیدتون مبارک طاعات شما قبول

ایرباس

سلام بنظرت چطوری بهتره تو وبلاگستان بگم که : ایرباس و همیشه بهار و هستی !!!!! یا هستی ایرباس از راه رسید یا پرپرواز ایرباس آفریده شد یا .. .و. .. .. یا یه هو بگم که من بابا شدم!!!!!!! ایرباس بابا می شود !!!!![زبان][قلب]

زینب سادات

اگر خواست!

شکوفه

سلام مهربون... پاینده ایران...

سارا

کاش بخواد.

ورود دخترها و پسرها ممنوع

انگار با پیراهن یوسف دوباره بینا شده........قشنگ گفتی ..

پریا

سلام .. دعا کن همه ما گرای حداقل یکی از آنها را همیشه به یاد داشته باشیم...

س.م.ع

هر كه را با خط سبزت سر سودا باشد پاى از اين دايره بيرون ننهد تا باشد حافظ طیب الله... لذت بردم

رهگذر

سلام آقا یوسف خوبین؟ اهل خونتون همگی خوبن ؟ امیدوارم منو خاطرتون باشه,رهگذری که یه روز سراغ محمد رو ازتون گرفت..مدتی قبل سالگرد کربلای 5 بود و سالگرد محمد و مجید خونشون مراسمی بود...راستش خیلی وقت بود کاری به کار محمد نداشتم و از یاد برده بودمش اما تو حیاط خونشون ...بگذریم سر شام هر کسی یه خاطره از محمد گفت , مادرم گفت این دو تا شهیدای مظلومی هستن حتی خانوادشون هم درست نمیشناختنشون اون لحظه چشمم به عکس محمد افتاد و دیدم عجیب دلم تنگ شده, دلم خواست یه کاری کنم واسه همین از بچه های گردان کمیل می خوام شروع کنم یه حرفی تو زندگی محمد هست که ناگفته مونده اگه ایده ای دارید به من کمک کنید , تو جشنواره فجر دنبال اسمتون می گشتم دست کم تو بخش مستند..منتظرم.

ماری

سلام همینجوری ملت نمی نویسن اما جایزه برنده میشن... جایزه هه مناسبتش چیه الله اعلم! از اینکه به دریافت جایزه های بادآورده نائل شدید بهتون تبریک می گیم. فقط مگه اینکه من اخبار این انتخاباتو پیدا نکنم.... والله با این جایزه هاشون... بدتر از اون والله با این انتخابشون!!!! اقلا هر 6ماه یه کلمه بنویس جایزه ت حلال بشه!